تبليغاتX
salvage

salvage
می توان با هر فشار هرزه ی دستی بی سبب فریاد کرد و گفت:آه!من بسیار خوشبختم... 
آقای باجوند راست میگه: وبلاگ مثل بچه ی آدمه

[ پنجشنبه 10 فروردین1391 ] [ 23:36 ] [ مانا مداح ]

ترجمه به سبک آبادانی

استاد همیشه می گفت: ((یکی از راه های یادگیری سریع زبان های خارجی،صحبت کردن و گوش دادن به آن زبان است)) ما هم طبق سفارش استاد از همان ابتدای تدریس با دانش آموزان انگلیسی صحبت می کردیم تا گوششان با آن زبان آشنا شود و مجبور به صحبت کردن بشوند.بچه های آبادان به خاطر اینکه گویش آبادانی با زبان انگلیسی درآمیخته شده بود مشکلی با این موضوع نداشتند و خیلی زود راه می افتادند.

جنگ شد و ما ناچار به مهاجرت شدیم.در یکی از شهرهای خیلی کوچک زندگی و تدریس می کردم.همان روال درس دادن را پیش گرفته بودم که بچه ها به مسئول آموزش و پرورش شکایت بردند که ((ما نمی فهمیم این معلم جدیده چی میگه!بهش تذکر بدین فارسی صحبت کنه!))

به ما تذکر دادند که ((این بچه ها زبون مادریشون رو هم بلد نیستن!فارسی رو به زور می فهمن،چه برسه به انگلیسی!)) ما هم تصمیم گرفتیم برای راحتی فهم زبان،هر از گاهی از آن ها معنی جملات انگلیسی را بپرسیم.

یک بار به یکی از دانش آموزان گفتم: My father goes to the office by bicycle  را ترجمه کن.کمی من و من کرد و نتوانست ترجمه کند.یکی از بچه های آبادانی جنگزده دست بلند کرد که جواب بدهد.با خوشحالی و غرور گفتم:تو بگو!

گفت: خانم اجازه؟معلومه دیگه،یعنی آقام با سیکل میره آفیس!

 

(از خاطرات پروین کشاورز)

[ سه شنبه 20 اردیبهشت1390 ] [ 11:7 ] [ مانا مداح ]
در روزهاي آخر اسفند،
كوچ بنفشه هاي مهاجر،
زيباست.


در نيمروز روشن اسفند،
وقتي بنفشه ها را از سايه هاي سرد،
در اطلس شميم بهاران،
با خاك و ريشه
- ميهن سيّارشان -
در جعبه هاي كوچك چوبي،
در گوشه ي خيابان، مي آورند:
جوي هزار زمزمه در من،
مي جوشد:
اي كاش...
اي كاش آدمي وطنش را
مثل بنفشه ها
(در جعبه هاي خاك)
يك روز مي توانست،
همراه خويشتن ببرد هر كجا كه خواست.
در روشناي باران، در آفتاب پاك.

"شفیعی کدکنی"

[ جمعه 20 اسفند1389 ] [ 10:36 ] [ مانا مداح ]

چهارشنبه-۹شب-پارک کنار کلیسا

خسته ام.از سر کار برمی گردم.پارک و خیابان تاریک تاریک است.غرق افکار خودم هستم و توجه زیادی به اطرافم ندارم.دختر ۱۳-۱۴ ساله ای جلویم سبز می شود.از دور یک لحظه دیده بودمش که با پسری راه می رفت،پسر جدا شده بود؛شاید هم از اول با هم نبوده اند و اتفاقی کنار هم راه می رفتند.

ریزنقش است و صورت مظلوم و خجالتی دارد.شاگردانم که همین سن و سال هستند در ذهنم تداعی می شوند.حسی مربی گونه،مادر گونه...دختر سر و وضعی تمیز و مرتب و ساده دارد.رو به رویم که می ایستد چیزی می گوید.نمی شنوم.خجالتی است انگار.خودم را برای هر کمکی آماده کرده ام،شاید آدرسی می خواهد.با خجالت سعی می کند بلندتر بگوید:"ده هزار تومن پول خرد دارین؟"بی درنگ دست در کیف می برم،ور بدبین ذهنم می گوید شاید پولش تقلبی باشد؛ور خوشبین ذهنم او را شماتت می کند.بار دیگر چهره ی شاگردانم برایم تداعی می شود.پول را در می آورم،ده تومانی اش را به سمتم دراز می کند.آنقدر تاریک است که نمی توانم تشخیص بدهم تقلبی است یا...ده تومانی را می گیرم،دختر به سرعت می رود.

در راه برگشت دو ور ذهنم با هم درگیر می شوند.تا خانه راهی نیست.به خانه که می رسم پول را در می آورم و در روشنای اتاق آن را نگاه می کنم.تقلبی بودنش تابلو است و نیازی به امتحان نیست.

تا وقتی که خوابم می برد ذهنم درگیر است.نه به خاطر آن ده هزار تومان؛به خاطر آن چهره ی ساده و مظلوم که هیچ شیله پیله ای در آن دیده نمی شد.یعنی بار اولش بود؟پول را احتیاج داشت؟مجبورش کرده بودند؟باز هم این کار را می کند؟من نفر چندم بودم؟..... 

 

جمعه-۶بعد از ظهر-پارک شاپور

قرار است زهرا را ببینم،همان جای همیشگی:آلاچیقی که رو به روی هتل کیوان است و معمولا با دوستان آنجا جمع می شویم.زهرا ده دقیقه ای دیر می کند.مزاحمت های ماشین های رهگذر و متلک های پسرها که بماند...دختر ۱۵-۱۶ ساله ای به طرفم می آید.می پرسد:"می تونم اینجا بشینم؟"با خودم فکر می کنم:"چه اشکال داره لابد اونم مثل من منتظره و نمی خواد تنها باشه که مزاحمش بشن"به او می گویم که اشکالی ندارد و می تواند بنشیند.نزدیکم که می نشیند متوجه ی جای تزریق ها و حالت های غیر عادی او می شوم.با خودم می گویم:"خدایا!به فاصله ی دو روز یه دختر نوجوان مشکل دار دیگه اومده سراغم؟؟؟"خودم را با موبایلم سرگرم می کنم.دختر سعی می کند به من نزدیکتر شود:"اسم من رویاست..."لبخند می زنم:"خوشوقتم"مزاحمت های پسرها بیشتر شده.طاقتم تمام می شود،بلند می شوم:"من باید برم" از پارک بیرون می آیم.زهرا زنگ می زند:"کجایی نمی بینمت؟..."

[ جمعه 29 بهمن1389 ] [ 22:3 ] [ مانا مداح ]
گریه نکن

مهاجر هندو اروپایی

هزاره ی من

افقش خاکستری است.

[ پنجشنبه 30 دی1389 ] [ 23:48 ] [ مانا مداح ]

این ترم درسی دارم با نام "آشنایی با خطوط باستانی" که در این درس با خط و زبان پهلوی ساسانی آشنا می شویم و برخی متون پهلوی را مطالعه می کنیم.یکی از زیباترین متون پهلوی کتابی است به نام "مینوی خرد" که نویسنده ی آن ناشناس است.امروز که قسمت هایی از این متن را ترجمه کردیم،بخشی از آن به قدری زیبا بود که وسوسه شدم آن را اینجا بنویسم!

پرسش ۱۶:

پرسید دانا از مینوی خرد که آن کدام شادی است که از غم بدتر است؟مینوی خرد پاسخ داد که آن کسی که مال از گناه اندوخته است و بدان شاد است؛پس آن شادی اش از غم بدتر است.

[ دوشنبه 1 آذر1389 ] [ 19:40 ] [ مانا مداح ]

نمی گذارند ساکت باشیم!دارم شبیه پیرزن های غر غرو و بهانه گیر می شوم!خسته شدم از انتقاد کردن و نتیجه نگرفتن.فقط روح خودم را فرسایش می دهم.اما این یک مورد را نمی توانم نگویم.

همیشه شاهد اشتباه های نگارشی و املایی در تابلوها،بنرها،نامه ها و ... هستیم.گاهی از رادیو و تلویزیون این اشتباه ها را می شنویم.من که خیلی حرص می خورم و پیش خودم فکر می کنم یک نفر نبوده که صحیح آن را گوشزد کند؟یعنی حتی درس های دوران دبیرستانشان را هم کامل فراموش کرده اند؟یادش به خیر دبیر ادبیاتمان که همیشه سعی می کرد نکته هایی را که در کتاب زبان فارسی مان نوشته بود در صحبت کردنش رعایت کند و از ما هم می خواست تا اگر زمانی اشتباه صحبت کرد به او گوشزد کنیم.

امروز دزفول بودم.کلاسم که تمام شد سوار تاکسی شدم  تا به ترمینال بروم.سر درد داشتم و حسابی خسته بودم.سر یک میدان توجهم به عنوان بنری جلب شد.اول تعجب کردم و بعد حسابی خندیدم.بگذار راننده و مسافرها فکر کنند خل هستم!آنقدر سریع رد شدیم که نفهمیدم بنر و برنامه متعلق به چه سازمانی بود و زمانش کی بود.اما عنوان بنر:

یادواره ی شهدای موشکی دزفول

شهدای موشکی؟؟؟؟؟یعنی چی؟وجدانن یک نفر نبوده که آن را اصلاح کند؟این عنوان به ذهن زیبای چه کسی خطور کرده است؟چقدر سهل انگاری و بی تفاوتی؟

نمونه ی دیگر آن که شاید در نظر عموم خیلی عادی و بی اشکال به نظر برسد کنگره ای است که چندی پیش در آبادان برگزار شد.کنگره ای کشوری که بازتاب و اخبار آن در تمام خبرگزاری ها و صدا و سیما با همین عنوان بیان شد:

کنگره ی شهیده مریم فرهانیان

باز هم در کتاب های دبیرستان خوانده بودیم کلماتی که از زبان های دیگر وارد زبان فارسی می شوند و در اصطلاح به آنها دخیل می گویند،باید پیرو قواعد دستوری زبانی که وارد آن شده اند باشند.برای مثال کلمات عربی که وارد زبان فارسی شده اند نشانه ی تأنیث عربی را نباید بگیرند چون در دستور زبان ما کلمات مذکر و مونث نیستند و نشانه ای برای آنها نداریم.جالب است که در شب شعر هاهم مرتب می شنویم که:از شاعره ارجمند دعوت می کنیم...!

اگر بخواهیم برای هر واژه ی بیگانه ای طبق دستور زبان خودش عمل کنیم تصور کنید چه بلایی سر زبان ما و قواعدش نازل می شود.فرض کنید واژه ی انگلیسی کامپیوتر را بخواهیم طبق دستور زبان انگیلسی جمع ببندیم!آن وقت باید بگوییم:همه ی "کامپیوترز" شرکت تعمیر شدند!!

بد نیست کمی به کلمات و جمله ها توجه کنیم.البته نوشته های همه ی ما خالی از اشکال نیست اما بعضی اشتباه ها قابل چشم پوشی نیستند،آن هم در برنامه های عمومی.

باز هم غرغر کردم....!!

[ سه شنبه 4 آبان1389 ] [ 0:11 ] [ مانا مداح ]
از زمزمه دلتنگیم، از همهمه بیزاریم
نه طاقت خاموشی، نه میل سخن داریم

آوار پریشانی‌ست، رو سوی چه بگریزیم؟
هنگامۀ حیرانی‌ست، خود را به که بسپاریم؟

تشویش هزار «آیا»، وسواس هزار «اما»،
کوریم و نمی‌بینیم، ورنه همه بیماریم

دوران شکوه باغ از خاطرمان رفته‌ست
امروز که صف در صف خشکیده و بی‌باریم

دردا که هدر دادیم آن ذات گرامی را
تیغیم و نمی‌بریم، ابریم و نمی‌باریم

ما خویش ندانستیم بیداریمان از خواب
گفتند که بیدارید؟ گفتیم که بیداریم

من راه تو را بسته، تو راه مرا بسته
امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم

 

از مجموعه شعر حنجره ی زخمی تغزل

حسین منزوی

[ جمعه 30 مهر1389 ] [ 1:40 ] [ مانا مداح ]

همیشه عادت دارم با یک دست ده تا هندوانه بلند کنم.اصلا هم آدم نمی شوم!جشنواره پایتخت پنجره هاست و حسابی سرمان شلوغ است . خانه نمی رویم و حسابی کمبود خواب داریم.از چند هفته قبل شنیده ام که قرار است((فرهاد حسن زاده)) بیاید اهواز و در جلسه ی نقدی که کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان استان ترتیب داده است شرکت کند.جلسه ی نقد کتاب ((هندوانه به شرط عشق)) نوشته ی فرهاد حسن زاده با حضور نوجوانان.

فرهاد حسن زاده آبادانی است و برای کودکان و نوجوانان می نویسد.کتاب هایش بین بچه ها،مخصوصا بچه های کانون،بسیار محبوب است.خودم هم عاشق داستان هایش هستم و شخصیت خودش را هم خیلی دوست دارم.نویسنده ای مهربان و بی ادعا،پرکار و عاشق بچه ها،سرشار از انرژی...

با او تماس می گیرم.مثل همیشه آرام و مهربان و صمیمی صحبت می کند.از او خواهش می کنم که به آبادان هم سر بزند.می گوید که خودم هم دوست دارم که بیایم به همین خاطر گفته ام بلیط برگشتم را از آبادان بگیرند.خوشحال می شوم و قرار می شود که بعدا با هم هماهنگ کنیم.

قرار می شود آقای حسن زاده ۹ صبح ۳۱ شهریور در کانون پرورش فکری آبادان باشد،جایی که خودش قبلا عضو آن بوده است.با انتشارات افق تماس می گیریم و کتاب ((عقرب های کشتی بمبک)) را سفارش می دهیم تا بچه ها آن را بخوانند و در حضور نویسنده نقد کنند.

دوندگی هایم دو چندان می شود.از یک طرف پایتخت پنجره ها و از طرف دیگر جلسه ی نقد کتاب.حسابی خسته می شوم اما ته دلم خوشحالم و امیدوار که حرکتی شکل می گیرد.بگذریم از حاشیه های برنامه و حرف خوردن ها و ...

۳۱ شهرویور ۱۳۸۹ فرهاد حسن زاده وارد کانون کودکی هایش می شود.مثل همیشه خندان و فروتن و پر ازعشق.کم کم بچه ها از راه می رسند.هیجان زده هستند و کمی نگران.

جلسه شروع می شود.مجری هستم.آقای حسن زاده خودش را برای بچه ها معرفی می کند.از کوکی هایش،از کانون و از مربی اش می گوید و از کتاب هایش.بعد از آن کتاب توسط نوجوان ها نقد می شود و بعد بچه ها آثارشان را می خوانند و آقای حسن زاده نقد می کند.خانم موسوی هم در این جلسه حضور دارند.کسی که نویسنده ی عقرب های کشتی بمبک خود را مدیون او می داند و در آن سال ها که عضو کانون بوده است ،خانم موسوی مربی اش بوده...

جلسه خیلی راحت و دوستانه است.احساس می کنم بچه ها انگیزه شان بالا رفته و انرژی گرفته اند.توی وقت استراحت و پایان جلسه حسابی دور آقای حسن زاده را گرفته اند.نویسنده هم از نقدها راضی است.اولین جلسه ی نقد عقرب های کشتی بمبک است.آقای حسن زاده از آثار بچه ها هم راضی است و آینده ی ادبی آبادان را امیدوارکننده پیش بینی می کند.

ظهر که برنامه تمام می شود آقای حسن زاده را به حوزه ی هنری می برم تا با خانم دلباری دیداری داشته باشند.آقای حسن زاده که می روند تا شب می مانم حوزه و کارهای جشنواره را انجام می دهم.شب که می روم خانه نا ندارم که لباس هایم را عوض کنم.پاهایم حسابی ورم کرده و درد می کنند.به خودم می گویم :((مریضی با یه دست ده تا هندونه بلند می کنی؟))اما ته دلم خوشحالم که توانسته ام برای نوجوان ها ایجاد انگیزه کنم.خوشحالم که ساعت ها با یکی از بهترین نویسنده های کودک و نوجوان گفتگو کرده ام.خوشحالم که آقای حسن زاده را به کانونی که در آن رشد کرده آورده ام و برایش خاطراتش را تجدید کرده ام.خودم هم انگیزه و انرژی گرفته ام.خودم هم می دانم که الکی غر می زنم و اگر دوباره همچین موقعیتی پیش بیاید باز هم همین کار را می کنم.از خودم راضی ام.

لبخند بچه ها توی ذهنم است که نمی دانم چطور خوابم می برد...

 

 

بعضی از عکس های این جلسه را می توانید در این آدرس ببینید:

http://abadan01-kpfkvn.blogfa.com/

[ جمعه 2 مهر1389 ] [ 0:15 ] [ مانا مداح ]
 

گرگ که می شوی

چشم می گذاری در برابر چشمانم

نگاهمان

گرگ و میش می شود. 

[ جمعه 26 شهریور1389 ] [ 14:4 ] [ مانا مداح ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

امکانات وب
بک لینک طراحی سایت